درباره زندگی

یك دقیقه بیشتر‌

نویسنده: فروغ كشاورز
در خانه‌ی ما آیین‌ها ذوقی و یک‌خط‌درمیان برگزار می‌شد. نوروز سفت‌وسخت بود، چهارشنبه‌سوری هم جای خودش را داشت، آتش‌بازی و قاشق‌زنی‌اش سهم ما بود فال‌گوشش سهم بزرگ‌ترها اما شب یلدا طرفدار نداشت...
در خانه‌ی ما آیین‌ها ذوقی و یک‌خط‌درمیان برگزار می‌شد. نوروز سفت‌وسخت بود، چهارشنبه‌سوری هم جای خودش را داشت، آتش‌بازی و قاشق‌زنی‌اش سهم ما بود فال‌گوشش سهم بزرگ‌ترها اما شب یلدا طرفدار نداشت. آن‌موقع‌ها مثل حالا نبود كه شب یلدا مراسم پرزرق‌وبرق و پرتدارکاتی باشد یا بافتنی طرح انار و هندوانه برای بچه‌ها بافته شود. عبارت یلدامبارک هم در کار نبود. مبارک فقط مال نوروز بود.
آن شب هم قرار نبود یلدا برایمان جدی شود. تازه از مدرسه رسیده بودم خانه، غروب بود. مادرم نبود. خیلی غمگین بود روزهایی که می‌رسیدم و چراغ خاموش بود. کلاس سوم دبستان بودم. عاشق کتاب نبودم اما چیز دیگری نبود سرم را گرم کنم. برادرهایم بازی‌ام نمی‌دادند. حوصله‌ام سر می‌رفت می‌رفتم آن‌طرف خیابان کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری. کتاب‌های جمشیدشاه و عمونوروز را خوانده بودم. نقاشی‌های فرشیدمثقالی را خیلی دوست داشتم....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code