داستان

کاویتا و مصطفی

نویسنده: شوبها رائو
قطار ناگهان ایستاد. در ساعت 3:36 دقیقه، بین دو ایستگاه، بیست‌‌کیلومتری مرز هند در خاک پاکستان. در آن گرمای بعدازظهر، کاویتا نگاهی به بیرون انداخت...
قطار ناگهان ایستاد. در ساعت 3:36 دقیقه، بین دو ایستگاه، بیست‌‌کیلومتری مرز هند در خاک پاکستان. در آن گرمای بعدازظهر، کاویتا نگاهی به بیرون انداخت و چیزی جز شوره‌‌زار ندید. تا چشم کار می‌‌کرد تنها زردی دشت بی‌‌انتها بود و درختچه‌‌های سترون. کاویتا می‌‌دانست جریان چیست. یکی از مردهای توی کوپه، همان مرد قد بلندی که کاویتا قبلا بهش چشم دوخته بود، باخونسردی به زن‌‌ها گفت تمام جواهرات و چیزهای قیمتی‌‌شان را دربیاورند و توی کفش‌‌شان بگذارند. گفت: «اون‌‌ها همه‌‌جا رو می‌‌گردن» و جوری گفت که زن جوانی که آن گوشه نشسته بود از خجالت سرخ شد. دو سه تا از زن‌‌ها نفس‌‌شان را حبس کردند. زن پیری که در کوپه بود گریه می‌کرد. یازده نفر آدم، من‌‌جمله کاویتا و شوهرش ویناد، توی کوپه چپیده بودند. همه از اسلا‌‌م‌‌آباد می‌‌آمدند و حالا هفت ساعتی می‌‌شد که تنگ هم روی نیمکت‌‌های چوبی این قطار نشسته بودند. زوجی سالخورده که به‌‌نظر می‌‌رسید با پسر و عروس میانسال‌‌شان سفر می‌‌کنند. زن جوانی که در گوشه‌‌ی کوپه نشسته بود با مادر و برادر بزرگ‌‌ترش سفر می‌‌کرد و مرد بلندقد با پسرش بود، یا کاویتا این‌‌جور خیال می‌‌کرد، گرچه هیچ شباهتی به هم نداشتند. پسرک بیشتر از هشت نه سال نداشت اما به‌‌نظر می‌‌رسید که بهتر از همه آرامشش را حفظ کرده، حتی بهتر از پدرش؛ به‌‌آرامی از جیبش دو تا سنگریزه‌‌ی تخت، یک تکه طناب کنفی و ...
ترجمه: بهناز شیرمحمدی
 



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code