داستان

کاربرد نمادینِ در

نویسنده: فریبا وفی
صبح زود صدای قدم‌های او را از توی راه‌پله شنیدم. دیوار خانه‌ی ما نازک است. از پشت آن می‌شود صدای قدم‌های مردها و زن‌ها و بچه‌های ساختمان را شنید....
صبح زود صدای قدم‌های او را از توی راه‌پله شنیدم. دیوار خانه‌ی ما نازک است. از پشت آن می‌شود صدای قدم‌های مردها و زن‌ها و بچه‌های ساختمان را شنید. آقای موسوی که می‌آید برود خانه‌اش، انگار دارد می‌آید خانه‌ی ما. اول‌ها که آمده بودیم این‌جا با هر صدای پا می‌رفتم پشت در. چند بار هم در را به روی آقای موسوی باز کردم و بعد شرمنده در را به روی قیافه‌ی حیرانش بستم ولی بعدها به‌مرور آن‌قدر در تشخیص صداها استاد شدم که بی‌اراده با همان آهنگ قدم‌های آقای موسوی راه می‌آمدم و دو قدم مانده به واحد خودمان می‌ایستادم. درست نقطه‌ای که او می‌ایستاد و کلید می‌انداخت توی قفل در خانه‌شان. آقای مختاری صاحب بهترین کفش‌ها، شمرده و با‌فاصله می‌آمد. در پاگرد مکث کوتاهی می‌کرد و با همان ریتم از پله‌ها بالا می‌رفت. درصد خطایم در تشخیص انواع صدای پا در این چند سال به حداقل رسیده بود.
اما در مورد او اشتباه نمی‌کردم. حاضر بودم شرط ببندم. خودش بود. در سکوت اول صبح با صدای قدم‌هایش چشم باز کردم. خواب و بیدار بودم. زنگ در اصلی را نزده بود اما توی ساختمان بود و داشت از پله‌های ورودی بالا می‌آمد. روی کاناپه‌ی چسبیده به دیوار دراز کشیده بودم و مثل دستگاه زلزله‌نگاری ریزترین جنبش پشت دیوار را ثبت می‌کردم. چهار شب پیش در را پشت سرش کوبیده بود و گفته بود می‌رود و دیگر برنمی‌گردد. گفته بود هر جهنم‌دره‌ای برود بهتر از این‌جا است....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code