درباره زندگی

نقطه‌های دور

نویسنده: فاطمه ناهیدی /گفت‌وگو و تنظیم: گلستان جعفریان
وارد اتاق شدم. وسایل زیادی توی اتاق نبود...
وارد اتاق شدم. وسایل زیادی توی اتاق نبود. یک میز و صندلی فلزی، یک فرش با زمینه‌ی‌ لاکی؛ همه‌چیز خیلی معمولی و ساده بود. چیزی که توجهم را جلب کرد، مقوای سفید بزرگی بود كه با خط بسیار زیبایی روی آن  نوشته شده بود: «او می‌بیند.» جلوی تابلو ایستادم. برایم جالب بود. با خودم تکرار کردم، او می‌بیند.

چقدر این جمله ایهام داشت. فکرم مشغول شد. همه می‌بینند اما چگونه دیدن... راحت می‌توانست بنویسد: «خدا می‌بیند.» در افکار خود غرق بودم که آقای یگانه وارد شد: «‌خواهر، می‌گویند دکتر صادقی نیستند. معلوم هم نیست کی برمی‌گردند. منتظر بشویم یا برگردیم استانداری؟» گفتم: «همین‌جا منتظر می‌شویم، بالاخره هرجا باشند می‌آیند دیگر.»...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code