داستان

می‌روم و می‌گویم

نویسنده: مریم منوچهری
مشهدی علی‌دوست حالا نودوشش سال دارد؛ تنهاترین آدمی که می‌شناسم. هر روز به او سر می‌زنم. خودش می‌گوید: «آقام، دایی علی‌خان، مرد دل‌رحمی بود اما بندبند وجودش پی پسر بود و فقط دختر پشت دختر نِصیبش شده بود. مو ششمی بودُم...
مشهدی علی‌دوست حالا نودوشش سال دارد؛ تنهاترین آدمی که می‌شناسم. هر روز به او سر می‌زنم. خودش می‌گوید: «آقام، دایی علی‌خان، مرد دل‌رحمی بود اما بندبند وجودش پی پسر بود و فقط دختر پشت دختر نِصیبش شده بود. مو ششمی بودُم. انگاری یه نی‌قلیون باریک و سیاه که جستی زده باشُم بیرون. آقام دیگه دلش یاری نداد. شو رفته بود لب شط و ولو شده بود توی خاک و خلا. می‌گن پاشه ستون کرده بود زیر چونه‌ش و زل زده بود به سیاهیای شط و کلومی حرف نزده بود تا صباح. جون خورشید که از افق زده بود بیرون، یاعلی گفته بود و بلند شده بود و خودشه تکونده بود و لبش جمبیده بود به یه نوم پسرونه. «علی‌دوست». مو شدم علی‌دوست. آقام توی جزر و مد خیالاتش فکری شده بود که مو از ئی بچه یه پسر می‌سازُم.» همه‌چیز از همین اسم شروع شد؛ «علی‌دوست». این اسم پسرانه مثل یک مهر چسبید به پیشانی دختر سیه‌چرده و استخوانی که وقتی به دنیا آمد، طوری گریه می‌کرد که بندر گوش‌هایش را گرفته بود تا کر نشود.
مشهدی علی‌دوست زن عادت‌مندی است. شب‌ها سه نوبت از خواب بیدار می‌شود و در هر نوبت یک سیگار اشنو دود می‌کند. توی رختخواب نیم‌خیز می‌شود و توی تاریکی با دستش، کورمال‌کورمال روی فرش را می‌جورد تا برسد به کبریت و بسته‌ی سیگارها. بعد همان‌طور که گیج خواب است، چوب کبریت را می‌کشد روی سنباده....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code