پايان خوش

مردی كه زیاد از چهل سالگی می‌ترسید

نویسنده: سلمان باهنر
همه‌مان عاد‌ت‌ها و وسواس‌هایی داریم كه می‌خواهیم از دیگران پنهانش كنیم، چیزهایی كه گاهی خودمان هم از مواجهه با آن سر باز می‌زنیم. «تاریكخانه» آن‌جا است كه با این پیچیدگی‌ها و تضادهای شخصیتی‌مان شوخی كنیم، آن‌جا كه می‌شود به خودمان بخندیم...
همه‌مان عاد‌ت‌ها و وسواس‌هایی داریم كه می‌خواهیم از دیگران پنهانش كنیم، چیزهایی كه گاهی خودمان هم از مواجهه با آن سر باز می‌زنیم. «تاریكخانه» آن‌جا است كه با این پیچیدگی‌ها و تضادهای شخصیتی‌مان شوخی كنیم، آن‌جا كه می‌شود به خودمان بخندیم. در این بخش قرار است هر شماره، یك نویسنده نقابش را بردارد و  تصویر كمتر دیده‌شده‌ای از شخصیتش را برایمان رو كند و رویش را تو روی مخاطبان باز كند.

هرکسی از چیزی می‌ترسد. از این جمله بدیهی‌تر هم می‌شود؟! ولی ترس‌ها تومنی دوهزار فرق معامله‌شان است. مثلا مرگ یک بار است. مثل چَک خوردنِ نابهنگام از کسی است که یک کشیده به صورت شما بدهکار است. فرض کنید طرف گفته باشد هر وقت دلش خواست، ناغافل و بی‌هوا، طلبش را صاف خواهد کرد. موعدش که معلوم نباشد بی‌خیالش می‌شویم. ترس من هم از چهل‌سالگی بود. منتهی موضوع به این سرراستی و سادگی نیست. این‌که باور کنی آدم تا چهل‌سالگی فرصت دارد کامل شود، روزگارت را سیاه می‌کند. ترس از ناکامل چهل‌ساله شدن، لاکردار، خط پایانِ مشخص دارد. هر روز یک قدم به آن نزدیک می‌شوید و دست‌نایافتنی بودنِ کمال، شما را هر روز یک قدم ناامیدتر خواهد کرد...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code