داستان

ماجرای عجیب شلوار داسوکین

نویسنده:
داسوکین همان‌طور که به نقطه‌ی نامعلومی چشم دوخته، آه می‌کشد و می‌گوید: «بلژیک حقیقتا مملکت سوررئالیسم است....
داسوکین همان‌طور که به نقطه‌ی نامعلومی چشم دوخته، آه می‌کشد و می‌گوید: «بلژیک حقیقتا مملکت سوررئالیسم است.»
جوابش را نمی‌دهم چون به‌نظرم می‌رسد باید منتظر ادامه‌ی جمله‌اش بمانم. با من سر یک میز نشسته و با قیافه‌ای مشکوک لیوان نوشیدنی‌اش را وارسی می‌کند. پیشخدمت بادقت به ما نگاه می‌کند. در این مکان باشکوه که در خیابان گراند پِلَس بروکسل و روبه‌روی رستوران خانه‌ی قو واقع شده، ما یک گروه سه‌نفره هستیم که فقط روی همین موضوع متوقف شده که «بلژیک حقیقتا مملکت سوررئالیسم است». این کلمات آغازین همچنان در هوا معلق‌اند که داسوکین دست‌به‌کار می‌شود.
«با وجود این، چیزی که برای من اتفاق افتاد دیگر از حد گذشته.»
جلوی خودم را می‌گیرم تا نگویم: «و وقتی چیزی از حد می‌گذرد...»
شروع می‌کند به تعریف کردن:
«خب، من دیروز به‌خاطر یک ماموریت خیلی حساس از مراکش آمدم. می‌دانی اوضاع برداشت غلات کشور ما تعریفی ندارد: باران باریده اما کم. نیاز فوری به گندم داریم اما از کجا می‌شود گندم پیدا کرد؟ اوکراین درگیر جنگ شده، روس‌ها خوشه‌های گندم‌شان را برای خودشان نگه می‌دارند، استرالیا خیلی دور است. فقط یک راه هست: اروپا. دولت من را مامور می‌کند که بیایم از بروکسل گندم بخرم....
 فواد لارویی
ترجمه: روشنک دانایی
 



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code