درباره زندگی

كلمات من

نویسنده: بلقیس سلیمانی
دوك‌ها دور خود می‌چرخیدند، هیزم‌ها در اجاق دود می‌كردند و بعد شعله می‌كشیدند، تخمه‌های ریز زیر دندان‌ها تق‌تق صدا می‌كردند. لامپا وسط بود و فانوس‌ها گوشه و كنار اتاقی كه حالا دود هم مثل سیاهی به سقف چوبی آن چسبیده بود...
دوك‌ها دور خود می‌چرخیدند، هیزم‌ها در اجاق دود می‌كردند و بعد شعله می‌كشیدند، تخمه‌های ریز زیر دندان‌ها تق‌تق صدا می‌كردند. لامپا وسط بود و فانوس‌ها گوشه و كنار اتاقی كه حالا دود هم مثل سیاهی به سقف چوبی آن چسبیده بود و از آن بالا زن‌ها و مردهایی را تماشا می‌كرد كه كلمات را با لحن‌های متفاوت به سوی هم پرتاب می‌كردند. من احتمالا پنج یا شش‌ساله‌‌ام و زمان باید اواخر دهه‌ی 40  باشد. زمستان است. گاهی در فواصل پرتاب كلمات، صدای نرم و یكنواخت بارش برف را می‌شنویم. مادر گاهی دوك نخ‌ریسی‌اش را زمین می‌گذارد، بیرون می‌رود و با سر و روی برفی برمی‌گردد داخل اتاق و همان‌طور كه دانه‌های برف را از سر و رویش می‌تكاند قربان‌صدقه‌ی آن‌ها می‌رود: «ببار قربون دونه‌هات، هِمشهرش كرده الحمدلله.» مادر به آن اندازه كه قربان‌صدقه‌ی بره‌های كم‌سن‌وسال و دانه‌های باران و برف می‌رود به بچه‌هایش توجه نمی‌كند. زندگی كشاورزی در روستایی كناره‌ی كویر بزرگ ایران او را محتاط و باورمند بار آورده. وقتی به جمعی كه كلمات را به سوی هم پرتاب می‌كنند می‌گوید هِمشهرش كرده، چشم‌ها می‌درخشد و جوان‌ها می‌دانند برف سنگینی خواهد افتاد و بساط مشاعره تا بسیار شب‌ها ادامه خواهد داشت. نوبت پدرم كه می‌رسد با لحنی رندانه و تسخرزن بیتی از حافظ می‌خواند یا هل من مبارز می‌طلبد و بیتی از شاهنامه می‌خواند. خواهر و برادرم با ابیات پراكنده جوابش را می‌دهند و باسوادهای روستا هر یك به شاعری متوسل می‌شوند.
كلمات سنگین و باشكوه از این سو به آن سو در حركت‌اند. معنایشان را درك نمی‌كنم اما شكوه و جلال‌شان را می‌فهمم ـ «والایی» واژه‌ای است كه حالا می‌توانم برای آن عبارات موسیقیایی و ریتمیك به كار ببرم. با دهانی باز كلمات را دنبال می‌كنم. پر از راز و رمزند و به‌اندازه‌ی افسانه‌ها سحرآمیز. نمی‌توانم برایشان مابازائی پیدا كنم. با این‌همه می‌دانم مهم‌اند چون از درون كتاب‌ها بیرون آمده‌اند.
روستا برق ندارد. مشاعره امكانی تفریحی و حتی معرفت‌بخش است كه تعداد شركت‌كنندگان در آن زیاد نیستند. باسوادهای روستا زیاد نیستند با این‌همه زن‌ها پای ثابت این محفل‌ها هستند. دوك‌های نخ‌ریسی‌شان را با خود به محفل می‌آورند. دوك‌ها در فضای مه‌آلود می‌چرخند و كلمات بر فرازشان حركت می‌كنند.
مشاعره با شعرهای دم‌دستی شروع می‌شود. مشاعره‌كننده‌ها به دو گروه تقسیم می‌شوند. هر گروه سعی می‌كند شعرهای دم‌دستی و همه‌فهم را زودتر از دیگری استفاده كند. اولین میم را با شعر میازار موری كه دانه‌كش است جواب می‌دهند. شعر آن‌قدر در شب‌های بلند زمستان در این محافل تكرار می‌شود كه ما بچه‌های مدرسه‌نرفته و كم‌سن‌وسال هم آن را حفظ می‌شویم. برای همین من قبل از آن‌كه وارد دبستان شوم بیت‌های بسیاری از حافظ، مولانا و سعدی و فردوسی را از بر می‌شوم البته كه معنای حقیقی توانا بود هر كه دانا بود را نمی‌دانم ولی بدون فوت وقت آن را حفظ می‌كنم چون از واژه‌ها و موسیقی‌اش خوشم می‌آید.
مشاعره در میانه‌اش سنگین و نفسگیر می‌شود. مشاعره‌كننده‌ها تنها یك بیت شعر می‌شناسند كه با «ث» شروع می‌شود و باز یك بیت شعر هست كه با «ژ» شروع می‌شود و همگان هم این را می‌دانند اما همواره و همیشه مشاعره به آن‌جا منتهی می‌شود كه یكی با رندی بگوید: «درد ما را نیست درمان الغیاث/ هجر ما نیست پایان الغیاث»
محفل با كشیده شدن پای تصنیف‌های كوچه‌باغی و كردی‌ها و دوبیتی‌های محلی پایان می‌یابد، زن‌های ریسنده همان‌طور كه دوك‌هایشان را تاب می‌دهند می‌خوانند: «الهی، ای الهی، ای الهی دم راهت درآ مار سیاهی...»
در شب‌های مشاعره من با نوعی از كلمات مواجه می‌شوم كه با آنچه در شب‌های افسانه‌گویی پدرم با آن مواجه شده‌ام توفیر دارند. شب‌های افسانه‌گویی كلمات از پی هم می‌دویدند، پرتحرك و جاندار بودند، مابازاء داشتند و تصویرآفرین بودند. از لحظه‌ای كه پدرم شروع می‌كرد، ما آن اتاق دودزده و تاریك را ترك می‌كردیم، مرزها را درمی‌نوردیدیم، كفش‌های آهنی می‌پوشیدیم، بر اسب‌های بالدار و تیزتك سوار می‌شدیم و از دریاها می‌گذشتیم. شیشه‌ی عمر دیوها را در دست می‌گرفتیم و تاخت می‌زدیم در دشت‌های سوزان. زمان از یادمان می‌رفت. گذشته و آینده در هم می‌شدند، بدبختی و خوشبختی به‌تناوب جا عوض می‌‌كردند، جوان‌ها پیر می‌شدند و پیرها جوان، زنده‌ها می‌مردند و مرده‌ها زنده می‌شدند، جهان در تب و تاب بود و تا برگردیم به زمان حال و به آن اتاق كوچك و دور اجاق هیزمی جمع شویم و جهان آرام گیرد دیگر آن آدم‌های یك ساعت پیش نبودیم. بسیار تجربه‌ها پشت سرگذاشته بودیم...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code