داستان

فراموشی و برف

نویسنده: نازنین جودت
لیوان چایی‌ام را سه بار آب می‌کشم و می‌گذارمش در جاظرفی. در ورودی را باز می‌کنم و دوباره قفل می‌کنم. کف دست‌هایم را می‌مالم به هم، خشک‌اند....
لیوان چایی‌ام را سه بار آب می‌کشم و می‌گذارمش در جاظرفی. در ورودی را باز می‌کنم و دوباره قفل می‌کنم. کف دست‌هایم را می‌مالم به هم، خشک‌اند. کِرِم می‌زنم. عملیات که می‌شد، مادر شام‌مان را زودتر می‌داد و زودتر می‌فرستادمان که بخوابیم. لعیا و لاله سرشان نرسیده به بالش خواب‌شان می‌برد. مادر هی طول و عرض سالن را می‌رفت و می‌آمد و زیر لب نذر می‌کرد. نذر امامزاده پنج‌تنِ لویزان، امامزاده صالح تجریش، سفره‌ی حضرت ابوالفضل و گاهی نذر مشهد. می‌رفت آشپزخانه و ظرف‌هایی را که شسته بود دوباره آب می‌کشید. در ورودی را قفل می‌کرد و باز راه می‌رفت و نذر می‌کرد. زانوهایش که درد می‌گرفت، می‌نشست روی زمین. کف دست‌های خشكش را به هم می‌مالید. دستش را می‌گذاشت زیر سرش و همان‌جا می‌خوابید، بی بالش و پتو. از لای در نگاهش می‌کردم. خُرخُر که می‌کرد، بالش می‌گذاشتم زیر سرش و پتو می‌کشیدم رویش و به دست‌هایش کرم می‌زدم...





ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code