درباره داستان

شیطان درون

نویسنده: حنیف قریشی / ترجمه: محمود حمیدی
نویسنده وقتی شروع به نوشتن می‌كند، وقتی دارد با كلمه‌ها و تصاویر و شخصیت‌ها كلنجار می‌رود تا داستانش را بپردازد، ناخواسته نگاه بعضی نفرات بالای سرش چرخ می‌خورد و خاطرش را درگیر می‌كند...
نویسنده وقتی شروع به نوشتن می‌كند، وقتی دارد با كلمه‌ها و تصاویر و شخصیت‌ها كلنجار می‌رود تا داستانش را بپردازد، ناخواسته نگاه بعضی نفرات بالای سرش چرخ می‌خورد و خاطرش را درگیر می‌كند. گذشته از دیگران، وجدان یا منِ برتر نویسنده هم مثل ناظر نكته‌سنج و ایرادگیری آن بالا دست‌به‌كمر ایستاده و منتظر است ببیند چه چیزی از قلم او صادر می‌شود. در نتیجه نویسنده مدام درگیر است. درگیری بی‌پایانی با دیگران و با خود. دیگران راجع به نوشته‌ی من چه فكری می‌كنند؟ اگر فلان شخصیت یا فلان تصویر را بنویسم، دوستانم چه تصوری می‌كنند؟ اصلا چه كار به دیگران دارم، خودم آیا نباید فلان جمله را بنویسم و به جایش فلان جمله‌ی دیگر را خط بزنم؟ این حساسیت‌ها نوعی خودنقادی برای بهبود متن است یا زاییده‌ی وسواس و ترس؟ مرز میان تعهد به مخاطب و ریا و توهم كدام است؟ حنیف قریشی در جستار زیر، در تلاش برای طرح سریع مباحث فوق، تا حدودی تاثیر دیگران و من برتر خود نویسنده را بر كارش و در كل درگیری‌های پیدا و ناپیدای اثرآفرین را با خود، اثر و خوانندگان احتمالی واكاویده است.

دشوارترین و سمج‌ترین سوالی که از نویسنده می‌پرسند این است که دیگران درباره‌ی نوشته‌ی او چه فکر می‌کنند. این دیگران ـ مخالفان بالقوه ـ ممكن است همسر نویسنده، خانواده‌اش، همکاران، یك گروه‌ اجتماعی یا همسایه‌های او باشند. فرقی نمی‌کند این دیگران دقیقا چه کسانی‌اند  ولی نظرشان برای هنرمندان تازه‌کار اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد.  همین كه نویسنده به این نظرها می‌اندیشد، سیلی از نکوهش و انکار ـ و شاید نفرت ـ به راه می‌افتد. نویسنده به‌شدت نگران تاثیر احتمالی واژه‌هایش می‌شود. ممکن است آشفته، سرخورده و مستاصل شود. بعید هم نیست از نوشته‌ی خود متنفر شود و از شروع کار جدید بترسد. در این‌جا هنرمند دچار خیالات باطلی می‌شود که جلوی پیشبرد كارش را می‌گیرد. در حقیقت، آدم موقع نوشتن، از نظر دیگران اطلاعی ندارد. نویسنده‌ی صادق همیشه کارش را با جدیت انجام می‌دهد و در پایان کار می‌فهمد که دیگران درباره‌ی کارش چه فکر می‌کنند: بی‌علاقه‌اند، شیفته‌ شده‌‌اند یا طور دیگری فکر می‌کنند اما نویسنده‌ی وسواسی خیال می‌کند از همان اول کفر مخاطب را درآورده است و «آن‌ها» تلافی خواهند كرد. کاری که این‌‌همه ناراحتی و دردسر دارد، اساسا به زحمتش می‌ارزد؟
این حرف‌های بی‌سروته را زدم كه بگویم واژه‌ها خطرناک‌اند و باعث آشفتگی، عصبانیت و تغییر زندگی آدم‌ها می‌شوند. دانستن این نکته مفید است. هر نویسنده‌ی خوبی می‌داند که نه برای خود، بلکه برای مخاطب می‌نویسد: واژه‌ها همچون نیرویی جادویی باید عوالمی غریب و هولناک را آشکار ‌کنند، اما تکلیف «همسایه‌ها» چه می‌شود؟ آن‌ها در این سناریوی درونی چه نقشی دارند؟ آیا کاربرد واژه‌های ناخوشایند آن‌ها را از شما فراری می‌دهد؟
برخی این تعهد اخلاقی را وجدان می‌نامند. به بیانی خوش‌بینانه، نویسنده دلسوز و نگران دیگران است و این نیک‌خواهی هیچ ایراد و اشکالی ندارد ولی مفهوم سوپراِگو یا منِ برتر مسئله‌ را  خیلی بهتر توضیح می‌دهد. بر اساس مفهوم سوپراگو ـ که فروید آن را پس از جنگ جهانی اول مطرح کرد ـ مسئله‌ی فوق ناشی از تنفر، افسردگی، مازوخیسم و غریزه‌ی مرگ است. وجدان معنای دلسوزی یا نگرانی ـ و شاید نجابت ـ  می‌دهد. این مفهوم فاقد جنبه‌ی شیطانی ـ و شاید سادیستیِ ـ سوپراگو است، که مطابق آن «نیکی» مانع درک حقیقت است. موضوع این نیست که نویسنده با سخن ‌گفتن مرتکب جرم یا جنایت شده است، بلکه او از قبل گناهکار بوده و همیشه همین‌طور خواهد بود.
در نهایت، مسئله‌ی‌ پرسش اخلاقی درباره‌ی آسیب ‌رساندن به دیگران نیست؛ بلکه آسیب به خود و معمای خودآزاری و ترس از تصورات خویشتن است. نویسنده شاید تماشاگر بی‌احساسی است که صرفا می‌خواهد خودش را نشان دهد. هرکسی که سر و کارش با مخاطب باشد با كمی بی‌شرمی به دنبال وجهه و شهرت است.
بر اساس منطق سوپراگو، ما حتی وقتی صحبت می‌کنیم در ذهن‌مان از میزان شرارت‌ خویش تعجب می‌کنیم. باور داریم که اگر انسان خوبی بودیم، افکار تهاجمی و خشن نداشتیم و فراموش می‌کنیم که هیولاوار بودن در هنر مفید است و چنان باید افراط کرد که مخاطب از هیجان به لرزه درآید. هنر از حُجب و حیا و شرافت زاده نمی‌شود بلكه زاده‌ی چیزی است كه نیچه آن را آنارشیِ درون نامیده بود.
ما باید استعداد و توان قضاوت داشته باشیم. هر هنرمندی باید بتواند اثر خود را بدون تعصب و تحقیر و به‌دقت بررسی کند، زوائد را حذف و بخش‌هایی را حفظ کند اما فعالیت شدید سوپراگو، آن‌طور که مورد نظر فروید بود، بخشی از سختی‌های جذاب كار نیست. جزو چالش‌های سازنده‌ و طبیعی کار هنرمندان نیست. ربطی هم به مهندسی آفرینش هنری ندارد. سوپراگو خارج از هنر است، آن را در نطفه خفه می‌کند و به نویسنده می‌گوید فقط باید شاهکار خلق کنی و اجازه‌ی آزمون و خطا هم نداری. صرفا ویرانگر است اما این ماشین قاتل در وجود انسان‌ها چه می‌کند؟ از نظر فروید یکی از معماهای شگفت و ناگشودنی، خودویرانگری، مازوخیسم و سادیسم انسان‌ها بود. او به‌درستی سائقه‌ی مرگ را «مرموز» می‌نامید. کافی است یک نظر در آیینه نگاه کنید تا متوجه شوید.
گوش انسان درپوش ندارد و فقط دیوانه‌ها نیستند که صداهای عجیب می‌شنوند. همه با چنین صداهایی آشنایند. سوپراگو صرفا یک کنش روانی پنهان نیست بلکه بیشتر شبیه صدایی اجباری و آمرانه است که تهدید می‌کند اگر فلان یا بهمان کنی مجازات می‌شوی و مجازات‌های خیالی همیشه از نوع واقعی آن‌ها وحشتناک‌ترند...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code