درباره زندگی

زیر نور آباژورها‌

نویسنده: فیروزه گل‌سرخی
همه می‌نویسند در بچگی عاشق مادربزرگ‌شان بوده‌اند، از خوبی‌ها و مهربانی‌هایش می‌گویند و دل بقیه‌ی بی‌مادربزرگ‌ها را می‌سوزانند...
همه می‌نویسند در بچگی عاشق مادربزرگ‌شان بوده‌اند، از خوبی‌ها و مهربانی‌هایش می‌گویند و دل بقیه‌ی بی‌مادربزرگ‌ها را می‌سوزانند. از ساعات شیرینی که در آغوش مادربزرگ سپری کرده‌اند، از قصه‌ها، از شیطنت‌های مشترک پنهان از مادر و پدر حتی ــ ولی من این رسم را می‌شکنم. وقتی بچه بودم مادربزرگم اسیر بیماری‌های استخوانی بود و هزار تا گرفتاری داشت و اگر فرصت می‌کرد من را بین نوه‌های فوق عزیزکرده و نتیجه‌های نیمه محبوب و دخترهای گرفتار و دامادهای مشکوک و وابستگان دور و نزدیک  ببیند، فرصت فقط برای یک نصیحت یا ملامت بود. در حفظ منافع دخترش یا برای کمتر کردن بار روی دوش او، من را به خط باز می‌گرداند. «بچه ندو. اتاقت رو مرتب کن. دختر این‌طوری نمی‌شینه. بچه تا سوال نکرد‌ن جواب نمی‌ده. با شوفر حرف نزن حواسش پرت می‌شه.» سعی‌اش را می‌کرد در مسیر آدم کردنم قدمی بردارد.
یکی از دعاهای همیشگی‌اش که اغلب دلم را می‌رنجاند «ببم‌جان الهی پیر شی» بود. در دنیای کودکی این دعای ساده و صمیمی رنجم می‌داد، به‌خصوص که چهره‌ی شکسته و تن تکیده‌ی او جلوی چشمم بود. با خودم می‌گفتم این دیگر چطور خیرخواهی است؟ پیر بشوم که چی شود؟ دردناک و خسته و گیس‌سفید بشوم که چی؟...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code