درباره زندگی

دره‌گرگ

نویسنده: صمد طاهری
سال64 كه عطای دانشگاه را به لقایش بخشیدم برای همیشه برگشتم شیراز. سال‌های اولیه‌ی جنگ بود و دل‌و‌دماغی برای كسی نمانده بود تا پاتوقی و جمعی و نشستی شكل بگیرد...
سال64 كه عطای دانشگاه را به لقایش بخشیدم برای همیشه برگشتم شیراز. سال‌های اولیه‌ی جنگ بود و دل‌و‌دماغی برای كسی نمانده بود تا پاتوقی و جمعی و نشستی شكل بگیرد. فكر كردم بگردم و از مردم عادی، از بروبچه‌های شیراز دوستانی پیدا كنم كه از اتفاق بروبچه‌هایی اهل طبیعت‌ پیدا كردم. همان‌چیزی كه من خواهانش بودم.
شدیم یك گروه چهارنفره. آن سه نفر سه ‌چهار سالی از من كوچك‌تر بودند. یكی‌شان كه اسمش علی بود، كمك پدرش تانكر نفتكش می‌راند و یك پیكان مدل 47 هم داشت. محسن توی كار خرید و فروش قالی بود. نوری در عینك‌سازی پدرش كار می‌كرد. من هم شدم شاگرد مغازه‌ای كه سوسیس‌ و كالباس می‌فروخت. هر پنجشنبه، ساعت ده‌ونیم شب آن سه‌ نفر می‌آمدند مغازه‌‌ی كالباس‌فروشی. نیم ساعتی می‌نشستند و با صاحب مغازه كه دوست‌شان بود خوش‌وبش می‌كردند. بعد مقداری كالباس و خیارشور و نان‌ساندویچی و... می‌خریدیم، سوار پیكان47 می‌شدیم و راه می‌افتادیم. مقصد كجا بود؟ شمال ‌غربی شیراز به سمت بویراحمد، منطقه‌ای به نام دشمن‌زیاری كه اهالی‌اش لر‌های بویراحمدی هستند. دِهی به نام دره‌گرگ...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code