روايت‌های مستند

خانه‌به‌دوش

نویسنده:
هنوز تبلیغات گسترده‌ی «فرزند کمتر، زندگی بهتر» تاثیرش را نگذاشته بود و خانواده‌ها تک‌فرزند و دو فرزند نشده بودند. خواهر و برادرها شیر به شیر به دنیا می‌آمدند و بزرگ می‌شدند و سفر می‌رفتند....
هنوز تبلیغات گسترده‌ی «فرزند کمتر، زندگی بهتر» تاثیرش را نگذاشته بود و خانواده‌ها تک‌فرزند و دو فرزند نشده بودند. خواهر و برادرها شیر به شیر به دنیا می‌آمدند و بزرگ می‌شدند و سفر می‌رفتند. یکی می‌خواست عروسکش را همراه بیاورد و آن یکی میز فوتبال‌دستی‌اش را. پتو و بالش و بسته‌ی کهنه‌های بچه‌ی ته‌تغاری هم یک ساک گنده را پر می‌کرد. رسم بود که بچه‌های خاله یا عمو هم همراه می‌آمدند. یک بچه بغل مامان می‌نشست و چهارتای دیگر عقب؛ و توی ماشین جای سوزن انداختن نبود. چه برسد به چمدان‌های مادر و وسایل کباب پدر و بقچه‌های رختخواب و غذاهای توراهی و سوغاتی‌هایی برای فامیل‌ها در شهرهای دور که با هیچ ترفندی در صندوق‌عقب جا نمی‌شدند. سفرها هم دو سه روزه تمام نمی‌شد و نمی‌شد چیزی از وسیله‌ها را قلم گرفت. با ماشین‌های قدیمیِ آن زمان سفر از جنوب به شمال دو سه روز طول می‌کشید. هواپیما  و هتل برای آن زندگی‌ها زیادی لوکس بود و صرف نمی‌کرد سر و ته سفر به آن سختی را یک‌هفته‌ای هم آورد. چیز دیگری هم بود؛ پدرهایی که فکر می‌کردند پر کردن صندوق‌عقب ماشین را «می‌خواباند» و به دیفرانسیل فشار می‌آورد. همه‌ی این‌ها نیاز به یک وسیله‌ی حیاتی را تشدید می‌کرد: باربند. وسیله‌ی نجات‌بخشی که مسافرت‌های طولانی را امکان‌پذیر می‌کرد. یک تجربه‌ی این شماره راهی است برای نقب زدن به خاطره‌ی سفرهای قدیمی. سفرهای شلوغ و صمیمی و طولانی، با بوی خیار و ساندویچ کتلتی که توی ماشین می‌پیچید.
استقبال از یک تجربه‌ی این شماره بیشتر از حد تصور بود. خودمان هم گمان نمی‌کردیم یک شیء این‌قدر خاطره‌انگیز باشد. متن‌هایی که در ادامه می‌خوانید گزیده‌ای از خاطره‌هایی است که به مرحله‌ی نهایی رسیده. یک تجربه‌های دیگر را در سایت مجله به نشانیdastanmag.com  بخوانید.

درست خاطرم نیست؛ این قضیه مربوط به زمانی است که آن پیکان دولوکس لاستیک دور سفید را خریده بودیم یا این‌كه هنوز همان پیکان داشبورد ترک‌خورده‌ی زوزه‌کشنده را داشتیم اما خوب یادم است که این برنامه چطور در تعطیلات نوروز آن سال اعصابم را به هم ریخته بود. آن موقع هنوز خانواده‌های کمی ماشین داشتند و در جاده‌های خلوت با همان پیکان له‌ولورده هم حس سلطان جاده‌ها به آدم دست می‌داد....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code