درباره زندگی

بالش سیاه

نویسنده: نفیسه مرشدزاده
جوان که بودم، صورتش را می‌دیدم. تازگی‌ها لبه‌ی پایین پیش‌بند سبز چرک‌مرده را می‌بینم و نوار‌های آبی‌‌زرد شلیته‌ی گیلکی که زیر پیش‌بند پوشیده....
جوان که بودم، صورتش را می‌دیدم. تازگی‌ها لبه‌ی پایین پیش‌بند سبز چرک‌مرده را می‌بینم و نوار‌های آبی‌‌زرد شلیته‌ی گیلکی که زیر پیش‌بند پوشیده. از طرح داستانی که ده سال پیش می‌خواستم بنویسم همین دو پای لاغر و رقصان مانده. باقی اندام دخترک یکی‌یکی محو شد‌. طرحک ناکام هنوز تعطیلی به تعطیلی احضار می‌شود ولی دختر طراوت قبل را ندارد. هر هتلی که می‌رویم طرحک از بوی ملافه‌ی وایتکس‌خورده یا از سبزِ صابون داروگر کوچک دستشویی کف می‌کند و راه می‌افتد تا شاید باز بغلش کنم. هرسال من پیرتر می‌شوم و احتمال این‌که دنبالش کنم، بهش زندگی‌ ببخشم و شیره‌ی حیات بدهم کمتر می‌شود ولی دست برنمی‌دارد. طرحکِ نازنین هنوز به‌اندازه‌ی شب یازده فروردین که میان صدای عبور کامیون‌های چوب و برنج در هتل جاده‌ی اسالم ‌آستارا به ‌دنیا آمد شور زندگی دارد. دوره‌ای بود که حوصله‌ی نوشتن نداشتم. در همان اتاق نمدار جاده‌ی اسالم گذاشتم بپوسد. پنجره‌ی ماشین را تا آخر پایین دادم تا مه پیچ‌در‌پیچ گردنه‌ی حیران هر داستانی را ناپدید کند ولی سخت‌جان بود. بخار نشد. دست در دست دخترك از حمام و دستمال زبر و ارزان اقامتگاه‌های جنگلی و ساحلی نشت می‌کند و سرنوشت می‌خواهد. کناره‌ی‌ قوزک پای دختر چروک خورده....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code