روايت‌های مستند

ای خسرو كم لشكر

نویسنده: كاظم خموش/ تنظیم : مكرمه شوشتری
بچه‌ها وقت بازی، از قهرمان‌های بزرگ آرزوهایشان تقلید می‌کنند و وقتی بزرگ می‌شوند پا جا پای آن‌ها می‌گذارند؛ دکتر می‌شوند، خلبان یا معلم می‌شوند ...
بچه‌ها وقت بازی، از قهرمان‌های بزرگ آرزوهایشان تقلید می‌کنند و وقتی بزرگ می‌شوند پا جا پای آن‌ها می‌گذارند؛ دکتر می‌شوند، خلبان یا معلم می‌شوند اما به بعضی آدم‌ها هیچ‌جور نمی‌شود تبدیل شد آن‌قدر که دورند و تجلی تمام آرزوها و رنج‌ها هستند.
به این آدم‌ها فقط می‌شود شبیه شد. می‌شود روی یک سکو که نماد عالم هستی است، کنار یك گلدان سبز که نخلستان است، روبه‌روی یك تشت آب که رود خروشانی است، در نبرد با یک نفر که سی هزار لشکر است، دنیای نمادینی ساخت و شبیه کسانی را نشان داد و خواند كه قهرمان‌های زندگی یك ملت بوده و هستند.
آنچه می‌خوانید خاطرات کاظم خموش دانشجوی فیزیوتراپی است كه از كودكی یكی از همین شبیه‌خوان‌ها بوده.

«میرزای شاهرودی از شبیه‌خوان‌های معروف بود که در روستا‌های خراسان منزل به منزل با گروه می‌رفت و تعزیه می‌خواند. یک بار وقتی تعزیه تمام می‌شود و گروه می‌خواهد راه بیفتد اهالی روستا نگران دور میرزا جمع می‌شوند که میرزاجان، از فلان راه نرو. دزد‌های سرگردنه آن راه را همیشه می‌بندند.
میرزای شاهرودی دل‌بزرگ‌تر از این حرف‌ها بود اما میانه‌ی راه به جهت احتیاط دو نفر از گروه را که لباس تعزیه به تن داشتند صدا می‌زند و می‌خواهد که با اسب‌هایشان دورتر از جمع حرکت کنند.از قضا طولی نمی‌کشد که سرگردنه‌بگیر‌ها گروه شبیه‌خوان را دوره می‌کنند. میرزا بنا را می‌گذارد به ناله و شیون که یا امام حسین! ما عمری نوکری تو را کردیم و حالا که به دام دزد و راهزن افتاده‌ایم به فریادمان برس...دو سوار که صدای میرزا را شنیده‌اند از دور چهارنعل می‌‌آیند سمت کاروان. یکی با لباس امام و یکی لباس حضرت عباس، شمشیرکشیده توی غروب می‌تازند.حالِ راهزن‌ها بعد از ناله و فغان میرزا از دیدن دو سوار با لباس و هیبت امام حسین و حضرت عباس دیدن دارد...





ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code