داستان

اورژانس

نویسنده: دنیس جانسن /ترجمه: مژده دقیقی
گمانم سه هفته‌ای می‌شد که در بخش اورژانس کار می‌کردم. سال 1973 بود و تابستان هنوز به آخر نرسیده بود...
گمانم سه هفته‌ای می‌شد که در بخش اورژانس کار می‌کردم. سال 1973 بود و تابستان هنوز به آخر نرسیده بود. از آن‌جا که در شیفت شب کاری جز مرتب کردن گزارش‌های بیمه‌ی شیفت‌های روز نداشتیم، کم‌کم شروع کردم به پرسه زدن در بخش مراقبت‌های ویژه‌ی قلب در طبقه‌ی بالا، یا کافه‌تریا در طبقه‌ی پایین و جاهای دیگر، دنبال دوست جان‌جانی‌ام جُرجی، مستخدم بیمارستان. جرجی اغلب از قفسه‌های دارو قرص کش می‌رفت. داشت کفِ اتاق عمل را تندوتند تی می‌کشید. گفتم: «هنوز داری تی می‌کشی؟»
غُرغُر کرد: «یا عیسای مسیح، چقدر خون این‌جا ریخته.»
«کجا؟» به نظر من که زمین تمیزِ تمیز بود. از من پرسید: «آخه مگه این‌جا چی‌کار می‌کردن؟» در جوابش گفتم: «این‌جا جراحی می‌کردن، جرجی.» گفت: «چه گند و کثافتی تو دل و روده‌ی ما هست، بابا. همه‌ش هم می‌خواد بیاد بیرون.» زمین‌شورش را به قفسه‌ای تکیه داد.
«حالا واسه چی گریه می‌کنی؟» دلیلش را نمی‌فهمیدم. ایستاد، هر دو دستش را برد پشت سرش و دم‌اسبی‌اش را سفت کرد. بعد زمین‌شور را برداشت و بنا کرد آن را با قوس‌های بزرگ بی‌هدف روی زمین کشیدن. می‌لرزید و گریه می‌کرد و خیلی سریع دورتادور اتاق عمل می‌چرخید. گفت: «واسه چی گریه می‌کنم؟ ای خدا، واقعا که!»...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code